X
تبلیغات
اورداد

اورداد
 
پژوهشسرای فرهنگی اَوَرداد شاهین شهر

سروش و جشن سروشگان

منبع: http://www.beytoote.com/art/negah-gozashte/srvshgan-celebration.html


سُروش یکی از ایزدان باستانی ایرانیان است.سروش از ایزدان بزرگی است که بر نظم جهان مراقبت دارد، پیمان‌ها را می‌پاید و فرشتهٔ نگهبان خاص زرتشتیان است.

 

سروش و جشن سروشگان

در اوستا به صورت sraoša- یا seraoša-و در فارسی میانه مانوی به صورت  به معنی "شنیدن"Ösrõšahrãy یا srõšãw آمده است.این واژه از ریشه ی sru  اشتقاق یافته است و در اوستا هم به معنی "فرمانبرداری" به کار رفته است و هم نام یکی از ایزدان است.سروش ایزدی است که زمزمه کردن (نیایش) را به مردم آموخت.او ایزدی است که قبل از طلوع آفتاب بانگ زده و مردم را برای نیایش پروردگار فرا می­خواند. او از ایزدان بزرگی است که بر نظم جهان مراقبت دارد.
بنا بر روزهای ایرانیان باستان،هفدهمین روز از هر ماه به نام ایزد سروش نامیده شده است و جشنی به نام جشن سروشگان در این روز برگزار میشود.روز سروش در ماه فروردین از اهمیت ویژه­ای برخوردار بوده و جشن سروشگان گرفته می­ شده است.ایرانیان در این روز به عبادت و نیایش پروردگار پرداخته و به معابد می­رفتند.
ایزد سروش بر فراز کوه البرز کاخی دارد، با یک‌هزار ستون که به خودی خود روشن است و ستاره‌نشان (یسنه ۵۷، بند ۱۰).گردونهٔ او را در آسمان،چهار اسب نر درخشان و تیزرو با سم‌های زرین می‌رانند.هیچ موجودی از ایشان پیشی نمی‌گیرد و بدین‌گونه است که او دشمنان خود را در هر کجا که باشند، دستگیر می‌کند.سروش همیشه بیدار است و هرگز به خواب نمی رود و مخلوقات مزدا را پاسبانی می کند و برای محافظت نوع بشر هر روز و هر شب،سه بار به دور زمین می گردد.نماد مادی سروش خروس نام نهاده شده که با بانگ بامدادی خود مردم را از پی ستایش خداوند بخواند.در مجموعه ی یشت ها، یشت یازدهم برای سروش است.

برخی از صفات سروش در اوستا به قرار زیر است: قوی بازو ،چست و چالاک ، چابک ترین در میان جوانان ، شهریار جهان، دارنده ی سلاح سخت ، دارای سلاح آخته ، دارای ابزار مینوی یعنی "اهونور"، "یسنوکرتی" و "فشوشومانتره"،"تنومانتره" یعنی دارای پیکری با کلام مقدس ، پاک ترین و رد (:سرور) پاکی ،  دارای اندیشه ای والا ، خوش سخن ، نگهبان آفریدگان، پاسبان سرار گیتی و پناه دهنده ی بینوایان .
سروش در میان ایزدان نخستین کسی است که زبان به ستایش خداوند و نیایش امشاسپندان گشود. نخستین کسی که مراسم مذهبی به جای آورد و پنج گاتهای زرتشت را بسرود.ایزد سروش بر آن است تا  نیروهای اهریمنی چون "خشم"،  "کنده یا مستی" ، "بوشاسپ یا خواب و تنبلی" (و مهمتر از همه " دروغ" را  از میان ببرد.
سروش نابود کننده ی دیو آز و خشم است و به همراه مهر و رشن (دو ایزد باستانی ایرانیان)  اعمال انسان ها را سنجیده و به نیکو کاران پاداش و به بدکاران کیفر می دهد. او فرمانروا و دهبد جهان است .بر تمامی ارزه (کشور غربی) و سوه (کشور شرقی) فرمانروایی دارد. او نگهبان تن در جهان است و برای نگهبانی آفریدگان،همواره بیدار و هوشیار بر گرد جهان می گردد.هفدهمین روز هر ماه به نام ایزد سروش به عنوان پیام آور غیب و پیک ایزدی شناخته می شود.

 


سروش و جشن سروشگان


ابوریحان بیرونی می نویسد:سروش اولین کسی است که مردم را برای ستایش پروردگار به زمزمه کردن امر کرده است.در این روز دعا و عبادت کردن و به معبد رفتن بسیار نیک است.

 

 

ز گیتی برآمد سراسر خروش   

    به آذر بد این جشن روز سروش .          

فردوسی 

********
روز سروش است که گوید سروش     
باده خور و نغمه ٔ مطرب  نیوش .   

    مسعودسعد.


سروش و جشن سروشگان-در شاهنامه اولین موجود ماوراءالطبیعى است که دربخش اساطیرى شاهنامه، یعنى داستان کیومرث به‏صورت پرى پلنگینه‏ پوش بر کیومرث آشکار می‏شود و او را از توطئه اهریمن و خزروان دیو آگاه می‏سازد و به نبرد با اهریمن  برمی ‏انگیزد و پس از کشته‏ شدن سیامک بازهم بر کیومرث ظهور می‏کند و او را به ترک سوک یکساله فرا می‏خواند و به نبرد با اهریمنان و دیوان، یعنى تداوم مبارزه،دعوت می‏کند.

اگرچه فردوسى در این مورد به شکل سروش اشاره نمی‏کند، اما از سیاق سخن و گفتگوى او با کیومرث چنین بر می ‏آید که سروش در پیکر انسانى زیبا بر وى ظاهر شده است، همچنان که بر فریدون نیز به همین صورت جلوه می ‏کند و او را از کشتن ضحاک باز مى‏دارد، اما دقیق‏ترین تغییر چهره سروش وقتى است که به هیأت انسانى خداپرست  و نیکخواه با مویى همچون مشک که تا پایش فروهشته است و رویى همچون حور بهشتى (که یادآور پرى پلنگینه‏پوش یا زیبارویى با جامه‏اى از پوست پلنگ در داستان کیومرث است) به نزد فریدون مى‏آید و به او افسونگرى و شناخت نیک و بد را مى‏آموزد تا او را قادر سازد که کلید بندها را بداند و افسون‏ها را بگشاید.

 

فریدون پس از این دیدارتن خود را پرتوان و دولت خویش را بیدار مى‏یابد.  سروش یک بار هم در پیکر موبدى در رؤیاى سام آشکار مى‏شود و او را به باز آوردن زال فرامى ‏خواند و در کین ‏خواهى از کشندگان سیاوش نیز باز در خواب بر گودرز آشکار مى‏شودو او را از جایگاه کیخسرو آگاه می ‏کند و در همین اوان بر هوم زاهد نیز جلوه مى‏کند.در هنگامى که خسروپرویز از بهرام چوبین گریخت و به کوه پناه برد و از خداوندجهان یارى خواست، سروش به پیکر انسانى سوار بر اسبى خنگ درحالی ‏که جامه‏اى سبز برتن داشت به نزد خسروپرویز آمد و او را از میان دشمنان عبور داد و به وى مژده سلطنت بخشید.
آخرین ظهورى که از سروش در شاهنامه وجود دارد (اگرچه فردوسى به نام سروش در این مورد اشاراتى ندارد) در داستان اسب آبى دریاى شهد است :


زدریا برآمد یکى اسب خنگ
سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ
دوان و چو شیر ژیان پر زخشم
بلند و سیه خایه و زاغ چشم


وقتى این اسب از دریا برمی ‏آید و بر یزدگرد گناهکار آشکار می ‏شود، شبانان از گرفتن او در مى‏مانند، ولى یزدگرد با زین و لگام به نزد او مى‏رود و اسب به‏راحتى رام اومى‏شود و دست و پاى می ‏جنباند و شاه بر او لگام مى‏نهد، اما همین‏که مى‏خواهد تنگ براو ببندد؛ بنابرآنچه در شاهنامه آمده است:

بغرید و یک جفته زد بر سرش
به خاک اندر آمد سر و افسرش
چو او کشته شد، اسب آبى چو گرد
بیامد بدان چشمه لاژورد
به آب اندرون شد تنش ناپدید
کس اندر جهان این شگفتى ندید.


حافظ ، گاهی نیز "سروش" را همان "روح القدس" می خواند:


هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد   
که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند      

سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش      
که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش           

هاتفی از گوشه ی میخانه دوش 
گفت :  ببخشند گنه ، می  بنوش   

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب
سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است    

عفو الهی بکند کار خویش  
مژده ی رحمت برساند سروش       

بیار باده که دوشم سروش عالم غیب  
نوید داد که عام است فیض رحمت او 

 

_____سروش و جشن سروشگان_____

منابع : اوستا دکتر جلیل دوستخواه
سایت انجمن موبدان ایران
بندهش – مهرداد بهار
شاهنامه فردوسی
حافظ و ایزد سروش – دکترمنصور رستگار فسایی
manelimajd.persianblog


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 توسط معین
می دانید داستان ” گربه را دم حجله کشتن” چیست؟
میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است.
پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند.
بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند.

... خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و ….چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند .

گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد.
چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور.
گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند.

سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار….
خب معلومه دختر از ترس سریع میره اب میاره
واین است که این ضرب المثل رایج شد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 توسط معین
مولوی در مثنوی می‌گوید: صاحبدلی دانایِ راز، سوار بر اسب، از راهی می‌گذشت، از دور دید كه ماری به دهان خفته‌یی فرو رفت و فرصتی نماند كه مار را از خفته دور كند. سوارِ آگاه و رازدان، با گُرزی كه به كف داشت ضربه‌یی‌چند به خفته نواخت. خفته از خواب برجست و حیران و پریشان، سواری گرز بر‌كف در برابر خود دید. سوار باردیگر ضربتی بر او كوفت و بی‌آن‌كه فرصتی دهد، او را ضربه‌باران كرد. مرد، به‌ناچار، روی به‌گریز نهاد و سوار در پی او تازان و ضربه‌زنان، تا به درخت سیبی رسیدند كه در پای آن سیبهای گندیدهٌ فراوانی پراكنده بود. سوار او را ناگزیر كرد كه از آن سیبهای گندیده بخورد. مرد سیبهای گندیده را میخورد و پیاپی به سوار نفرین می‌فرستاد و بی‌تابی می‌كرد:

بانگ می‌زد، ای امیر آخر چرا
قصدِ من كردی، چه كردم مر‌ترا؟
شوم ساعت كه شدم بر تو پدید
... ای خُنُك آن را كه رویِ تو ندید
می‌جهد خون از دهانم با سُخُن
ای خدا، آخر مكافاتش تو كن

وقتی مرد از آن سیبها، تا آن‌جا كه توان داشت، بلعید، سوار او را ناگزیر كرد كه در آن صحرا، با‌شتاب، بدود. مرد شتابان سر‌به‌دویدن نهاد. دوان‌دوان به‌پیش می‌رفت، به زمین می‌غلتید و باز برمی‌خاست و باز می دوید، به گونه‌یی كه «پا و رویش صد هزاران زخم شد».

این ضربتها و دویدنها چندان ادامه یافت تا مرد به حالِ «قی» افتاد و آن سیبهای گندیده و به‌همراه آن مار از دهانش بیرون ریخت. مرد ناسزاگو و خشمگین وقتی چنین دید به راز آن ضربه‌ها و آزارها پی برد و زبان به ‌پوزشخواهی گشود:

چون بدید از خود برون آن مار را
سَجده آورد آن نكو‌كردار را
گفت تو‌خود جِبرَئیل رحمتی
یا خدایی كه ولیّ نعمتی
ای مبارك ساعتی كه دیدِیَم
مرده بودم جانِ نو بخشیدیَم
ای خُنُك آن را كه بیند رویِ تو
یا درافتد ناگهان در كوی تو
تو مرا جویان مثالِ مادران
من گریزان از تو مانندِ خَران
ای روانِ پاكِ بِستوده، ترا
چند گفتم ژاژ و بیهوده، ترا
ای خداوند و شَهَنشاه‌و امیر
من نگفتم، جهل من گفت، این مگیر
شِمّه‌یی زین حال اگر دانِستَمی
گفتنِ بیهوده كی تانِستَمی
عفو كن ای خوبرویِ خوب‌كار
آن‌چه گفتم از جنون، اندر‌ گذار

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 توسط معین

کفاش و شادی

در روزگار قدیم کفاش پیری نزدیک حجره ی تاجری ثروتمند و چاق بساط کرده بود. کفاش شادمانه آواز می خواند و کفش وصله می زد و شب با عشق و شادی نزد خانواده خویش می رفت. تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند کم کم از صدای خواندن کفاش خسته و کلافه شد تا اینکه یک روز از کفاش پرسید درامد تو چقدر است. کفاش گفت روزی ۳ درهم. تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گف...ت: بیا این از درامد همه ی عمر کارکردنت هم بیشتر است. برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم .آواز خواندنت مرا کلافه کرده .
کفاش شکه شده بود. سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت. آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند .از ترس دزد شبها خواب نداشتند. از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند. خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر .
مدتی گذشته تا اینکه روزی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد مرد تاجر رفت .
کیسه ی زر را به سمت تاجر انداخت و گفت :بیا، سکه هایت را بگیر و ترانه های شادم را پس بده .

شادی مستقل از پوله درسته که پول شادی رو راحت تر میکنه ولی شادی نمیاره
ما اگر از چیزی ناراحتیم باید همه ی تلاش خودمونو بکنیم تا تغییرش بدیم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 توسط معین
چه کشکی، چه پشمی


چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
... خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به
شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

کتاب کوچه
احمد شاملو

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 توسط معین

اعتماد مردم

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.
شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

- پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.



مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.



تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.



هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:” ای مردم! شیخ جلال الدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.



مرد ادامه داد: “این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول میکند.”

رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”



شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.



رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.
پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 توسط معین

این بار هم چند حکایت دیگر با ذکر منبع درتارنگار(وبلاگ) می گذارم که همه از حکایت های نامورند. دلیل این که این حکایت ها را بیان می کنم این است که خلاء حکایت ها و داستان های ایرانی را در اینترنت حس می کنم و همچنین نیاز تعامل مثبت نسل جوان یعنی نسل خودم با ادب پارسی بر من روشن است لذا امیدوارم این داستان های کوتاه علاوه بر پرکردن اوقات و آوردن لبخند بر روی لبان شما باز سما را با ادب پارسی آشتی دهد. البته چند داستان که برای انتشار همگانی محدودیت اخلاقی دارد را در ادامه ی مطلب گذاردم که امیدوارم حمل بر بی ادبی من نشود.

 

از صد دینار دوم محروم است.

کاتبی بد خط، با همکار بدخط تر از خودش می گفت: بدان حد نوشته ی من ناخواناست که صد دینار برای نوشتن می ستانم و صد دینار دیگر نیز از مخاطب برای خواندن. رفیق او آهی کشیده، گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم، چه خود نیز از خواندن نوشته ی خود عاجزم!

 

از مرگ بگیر تا به تب راضی شود

اعرابیی به معاویه گفت: مرا بر بصره عامل گردان. گفت: نمی خواهم عامل بصره را عوض کنم. گفت: غله ی بحرین را به نام من بنویس. گفت: این کار هم نتوانم کرد. گفت: دستور بده هزار درم به من بدهند. دستور داد که این پول را بدر دادند، گفتند: در آغاز زیاده خواستی ولی سر انجام پایین آمدی؟ گفت اگر زیاده نمی خواستم همین اندک را هم به من نمی داد.[1]

 

از این بخسندگی هاست که به این روز افتاده ام.

چون تیمور (771-807ه.) فارس را تسخیر کرد و شاه منصور (789-795ه.) را بکشت. خواجه حافظ شیرازی را طلب کرد. چون حاضر شد، تیمور آثار فقر را در چهره ی او نمایان دید، گفت ای حافظ من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کردم تا سمرقند و بخارا را آباد کنم و تو آن را به یک خال هندو می بخشی و می گویی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا        به خال هندویش بخشم سمرقندوبخارا را

حافظ گفت: از این بخشندگی هاست که به این روز افتاده ام![2]

 

اکنون خدا تنها ماند.

دهقانی در اصفهان، به در خانه ی خواجه بهاالدین صاحب دیوان[3] رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاادین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون در آمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری؟ گفت چگونه؟ گفت: من پیش از این ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بگرفتند، اکنون تنها خدا ماند![4]

 

اگر از ماهرویان به سلامت ماند از بدگویان نماند.

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماهرویی در خلوت نسشته و در ها بسته و رقیبان خفته، و نفس طالب و شهوت غالب ... هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت: اگر از ماهرویان به سلامت بماند از بد گویان نماند

شاید پس از کار خویشتن بنشستن                     لیکن نتوان زبان مردم بستن[5]

 

پی نوشت: البته ترجیح می دهم که در میان این همه نوشته ها و داستان های اهل ادب با سخنان بی مقدار خود شما خواننده ی گرامی رانیازارم اما دریغم آمد که درباره ی این مثل سخنی نگویم؛ به یاد دارم که همیشه مادرم از قول مادر خود می گوید:«دیده را نگو ندیده را حذر کن.» و به راستی اگر این چنین اخلاق پسندیده در جامعه همه گیر شود بسیاری از مشکل های اجتماعی حل شده و فضای جامعه خرد پسندانه تر می شود.

 

به زودی باز حکایت های دیگری را در تارنگار می گذارم.

 

حکایت هایی که محدودیت اخلاقی داشتند را در ادامه  مطلب بخوانید.



[1] راغب اصفهانی، محاضرات،ج2، ص553.

[2] دکتر قاسم غنی، تاریخ عصر حافظ، ص392.

[3] محمحد ابن محمد معروف، وی از فاضلان دوران خود نیز به شمار می آمد.

[4] عبید زاکانی، رساله ی دلگشا، ص125.

[5] گلستان سعدی ، ص132، چاپ فروغی.



ادامه ی مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 توسط معین

این هم چند حکایت دیگر از کتاب ادب فارسی گرد آوری علی اصغر حلبی

 

از این سرو صداها زیاد شنیده ام

گویند مردی بر لب رودخانه رخت می شست. ناگهان شتری را دید که به سوی او می آید. برفور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت. شتر گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانه[1] ام از این سوصداها بسیار شنیده ام![2]

 

از بی عقلی در مسجد می آید.

مولانا شرف الدین دامغانی بردر مسجدی می گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد بسته بود و می زد و سگ فریاد می کرد. مولانا در مسجد بگشاد؛ سگ بدر جست. خادم با مولانا عتاب[3] کرد. مولانا گفت: ای یار معذور دار که سگ عقل ندارد، از بی عقلی در مسجد می آید؛ ما که عقل داریم هرگز مارا در مسجد می بینید؟[4]



ادامه ی مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 توسط معین

چند حکایت وداستان ایرانی زیبای زیر را از کتاب خواندنی های ادب فارسی (گردآوری و تنظیم و شرح: علی اصغر جلی) نقل می کنم که هر کدام برگرفته از کتاب های بزرگان و دانشمندان ایرانی است برخی این حکایت ها هزل اند که برای عبرت آورده شده است چرا که مولانا میگوید:

هزل تعلیم است آن را جد شنو                        تو مشو برظاهر هزلش گرو

هر جدی هزل است پیش هازلان                      هزل ها جدند پیش عاقلان

 

آخوند،روضه می خوانی یا هیزم می خواهی؟

گویند آخوندی برای خرید هیزم به بازار آمد، روستایی را دید که پشته ای هیزم بر روی خر نهاده می فروشد. بادی در غبغب انداخت و گفت:«یا اخی، این حطب مرتب بر این حمار ابیض لایعلم را به چند درهم شرعی مبایعه می کنی؟» روستایی مادر مرده چیزی نفهمید و به چشمان آخوند زل زده و گفت:«آخوند، روضه می خوانی یا هیزم می خواهی؟»[1]

 

آدم گرسنه ایمان ندارد!

شخصی از مولانا عضد الدین[2] پرسید که چونست که در زمان خلفا،مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند و اکنون نمی کنند؟ گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید نه از پیامبر![3]

 

زندیق بندیق

گویند زنی شوهر خود را پیش قاضی برد و گفت: داد من از این زندیق[4] بندیق بستان. قاضی گفت زندیق مشهور است، اما بندیق ندانم. زن گفت: بندیق آن است که با زن از راه پس معامله کند. قاضی با عدول[5] گفت: ای وای دریست که من بندیق بوده ام و نمی دانستم![6]

 

 

آقا شکسته نفسی می کند، غلط می کند!

مریدی مدعی شد که پیرو او کامل است، در همه ی انواع فضایل بر سایر ابناء نوع برتری دارد. شنونده بر سبیل انکار پرسید: آیا شیخ خط را نیز از میرداماد بهتر می نویسد؟ گفت: البته چنین است. مشاجره دراز کشید. حکومت را به خود مراد بردند. او انصاف داد که رجحان کتابت میر مسلّم است. مرید متعصب این معنی را حمل بر تواضع و فروتنی مراد کرده گفت: «آقا شکسته نفسی می کند، غلط میکند!»[7]

 

همپایه ها (نظیرها): پیر نمی پرد مریدان می پرانند. پیر می سازد مریدان دسته می نهند. یک مرید خر بهتر از یک ده شش دانگ است.

 

آنچه اینجا می باید کرد در خانه ی پدر کرده ای!

شخصی زنی بخواست. شب اول خلوت کردند. مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت. چون باز آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می کند. و چون خواست با او جمع شود، عروس بکر نبود. گفت: خاتون، این سوراخ در خانه ی پدر بایست کرد اینجا می کنی، و آنچه اینجا می باید کرد در خانه ی پدر کرده ای![8]

 

آیا از طلاق هم خشن تر است؟

گویند مزدی تنگدست زن خود را لباسی خشن پوشانید، زن از خشونت و سختی آن شکایت کرد، مرد گفت: آیا از طلاق هم خشن تر است؟[9]

 

همپایه ی:

آن یکی زن شوی خود را گفت هی                             ای مروت را به یک ره کرده طی

هیچ             تیمارم   نمی داری      چرا؟                             تا به کی داری در این خواری مرا؟

گفت شو:من نفقه چاره می کنم                      گرچه عورم[10]دست وپایی می زنم

نفقه و کوه است واجب ای صنم[11]                   ازمنت این هردوهست ونیست کم

آستین پیرهن بنــــــمــود زن                            بس درشت و پر وسخ[12] بد پیرهن

این درشت است و غلیظ و ناپسند                    لیک بندیش ای زن اندیشمند

کین درشت و زشت تر یا خو طلاق؟                  این تورا مکروه تر یا خود فراق..؟[13]

 

آن ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها.

کاروانی از مردمان کاشان که به جبن[14] و بددلی مشهورند به حاکم شکایت بردند که دو راهزن کاروان صد نفی مارا غارت کردند. حاکم به تعجب پرسید: چگونه صد تن با دو تن برنیامدند؟ یکی از آنان در پاسخ گفت: آنها دو نفر بودند همراه ما صد نفر بودیم تنها![15]

 

آی صاحب بزغاله!

مردی بزغاله ای یافت. بدو گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد، بیاید و گم گشته ی خویش بستاند. مرد در شوارع فریاد می زد:«آی صاحب» و آهسته می گفت:«بزغاله» و مقصودش اینکه هم به واجب شرعی عمل کرده باشد و هم صاحب بزغاله نشنود![16]



[1] وزیری علیقلی،زیبایی شناسی،ج1،ص147،چاپ دانشگاه تهران.

[2]  قاضی عضدالدین ایجی (وفات 756 ه.ق.) دانشمند روزگار ایلخانان مغول.

[3] عبید زاکانی،رساله ی دلگشا،ص119.

[4] زندیق zendiq:بزه کار (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[5] عدول: ج. عدل مردمان پاکیزه ای که شایسته ی شهادت در پیشگاه قاضی باشند.

[6] آملی، نفیس الفنون،ج1،ص312.

[7] علی اکبر دهخدا، امثال و حکم،ج1،ص40.

[8] عبید زاکانی،دلگشا،ص 127.

[9] بدیع الزمان فروزانفر،مآخذقصص و تمثسلات مثنوی،ص208

[10] عور:لخت، برهنه (فرهنگ فارسی – دکتر معین)

[11] صنم: معشوق، دلبر (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[12] وسخ vasax:چرک، [شوخ]، ریم ج. اوساخ (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[13] مولوی، مثنوی، ج6،ص595.

[14] جبن gobn:ترس، کم دلی، بددلی (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[15] علی اکبر دهخدا، امثال و حکم،ج1،ص69.

[16] همان، ص76.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 توسط معین

حج به قصد تماشا

 

داستان زیر را از کتاب ملاصدرا {ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382} می باشد که از قول تذکرة الاولیا تالیف نیشابوری اقتباس شده است(با اندکی تصرف):

 

کسی نزد "بشر حافی"[از صوفیان] رفت و به او گفت من دو هزار درهم پول دارم و می خواهم به حج بروم، از تو درخواست می کنم که پول مرا حلال کن.

(شیوه ی حلال کردن پول این گونه بود که دارنده ی وجه، آن را به کسی که مورد اعتمادش بود می بخشید و آن کس همان پول را به عنوان این که از کیسه ی خود می دهد به دارنده ی (مالک) اصلی برمی گرداند. به  این ترتیب آن وجه از تصرف دارنده ی آن بیرون آمده و به تملک دیگری در آمده بود و شخص دوم از کیسه ی خود به شخص اول بذل می کرد و پول حلال می شد.)

بشرحافی گفت:«مگر در طرز به دست آوردن این پول تردید داری و آن را از راه حلال به دست نیاورده ای که می خواهی من آن را برای تو حلال کنم؟»

دارنده ی پول گفت:«انسان فراموشکار و جایزالخطاست و شاید در میان درهم های من درهمی باشد که باید حلال شود.»

بشرحافی گفت: «تو که با این پول می خواهی به حج بروی قصد تماشا داری و هرگاه قصد تماشا نداشتی این پول را به مردی که برای تامین معاش خود درمانده است می دادی یا این که آن را صرف نگهداری یتیمی می کردی یا این که به مصرف خیریه ی دیگر می رساندی، یک چنین پول که تو گرد آورده ای همان بهتر که در راه حج خرج شود تا کار خیر!

 

 

باری کسانی را می شناسم که تا شش یا هفت بار به سفر حج رفته اند تا آمرزیده شوند ولی برای آمرزیده شدن حتا یک بار با آن پول کار خیری انجام نداده اند...!؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم شهریور 1389 توسط معین

در فضیلت قناعت

 

داستان زیر را از کتاب ملاصدرا {ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382} نقل می کنم:

 

« ... در دینداری و تقوا و زهد مرحوم حاج ملاهادی سبزوبری حتا یک نفر در ایران تردید ندارد. تمام ایرانیان مرحوم حاج ملاهادی سبزواری را یک دانشمند مسلمان و شیعه مذهب و مورع و نیک نفس می دانند و هرگز در ایران از یک نفر نشنیدیم که مرحوم حاج ملاهادی سبزواری را مورد کوچکترین انتقاد قرار بدهد.

ده ها داستان از قناعت و نیک نفسی آن دانشمند بزرگ در سراسر ایران در افواه است که من به ذکر یکی از آن ها اکتفا می کنم:

ناصر الدین شاه که بعضی  از آثار حاج ملاهادی سبزواری را خوانده بود می خواست او را ببیند و هنگامی که از تهران به مشهد می رفت در سبزوار توقف نمود و عازم خانه ی حاجی ملاهادی سبزواری گردید و به ملتزمین سپرد که ورود او را به حاجی ملاهادی اطلاع ندهند و تنها راه خانه ی دانشمند را پیش گرفت و ملتزمین از عقب ناصرالدین شاه می آمدند. وقتی ناصرالدین شاه وارد خانه ی حاجی ملاهادی شد هنگام ظهر بود و صاحب خانه بر سفره نشسته می خواست غذا بخورد و پادشاه قاجار مشاهده کرد که غذای آن دانشمند، یک گرده نان است و لقمه های نان را در یک ظرف کوچک که مایعی در آن می باشد فرو می کند و در دهان می گذارد و ناصرالدین شاه فهمید که در آن ظرف سرکه است.

حاجی ملاهادی سبزواری که انتظار آمدن ناصرالدین شاه را به آن خانه نداشت از ورود غیر منتظره ی شاه قاجار و به خصوص از نداشتن وسیله ی پذیرایی سخت ناراحت شد و ناصرالدین شاه کنار سفره بر زمین نشست و از حال صاحب خانه پرسید و در ضمن نظری به اطراف انداخت و مشاهده کرد که در آن اتاق چیزی جز یک قطعه نمد که برزمین گسترده شده و سفره را روی آن قرار داده اند، چیزی دیده نمی شود و گفت آقا من تصور می کردم که زندگی شما خوب است و اینک می بینم که بر نمد می نشینید و نان و سرکه می خورید!

حاجی ملاهادی سبزواری از فرط تاثر نسبت به نداشتن وسیله ی پذیرایی از ناصرالدین شاه به گریه در آمد و شاه هم خیلی متاثر شد.

بعد از قدری صحبت ناصرالدین شاه فهمید که فرش دو اتاق دیگر که در آن خانه هست نیز از نمد می باشد. و از حاج ملاهادی پرسید چرا به آن زندگی محقر ساخته است و او گفت این سه قطعه نمد را هم که کف اتاق ها انداخته ام باید در جهان بگذارم و بروم و این نمد ها در دنیا می ماند و من رفتنی خواهم بود.

ناصرالدین شاه گفت در این سن که شما دارید نباید غذای شما نان و سرکه باشد. حاجی ملاهادی سبزواری گفت کسانی هستند که مستحق می باشند و من به آن ها کمک می کنم و به همین جهت به خود من بیشتر از نان و سرکه نمی رسد.

غذای آن مرد دانشمند نان و سرکه بود یا نان و نمک و در فصل بهار که در سبزوار سبزی فراوان می باشد چند شاخه سبزی هم به غذای خود می افزود... »

 

آری این گونه ای از اخلاق و روش ایرانی بوده که اکنون سال هاست فراموش شده است. امروزه روز ما گاهی آنقدر می خوریم که درد  امعا می گیریم و از قناعت خبری نیست!...؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم شهریور 1389 توسط معین

روزه گرفتن و خوردن آب

{بدون شرح}

 

نیکلسون (شرق شناس نامور اروپایی) از یکی از زاهدان صوفی نامور سده ی دوم هجری به نام  "معروف کرخی" نام می برد که در سال 200 هجری زندگی را بدرود گفتو می نویسد: پدر و مادر آن مرد مسلمان نبودند و بعد دین اسلام را پذیرفتند و معروف کرخی از پدرو مادر تازه مسلمان به دنیا آمد.

او در جوانی در بند تصوف نبود و در عوض روز و شب نیایش می کرد. آنقندر در نیایش زیاده روی می کرد که مادرش به او گفت این گونه که تو نیایش می کنی خواهی مرد!

معروف کرخی به مادر پاسخ داد: چه سعادت از این برتر که آدم هنگام نیایش بمیرد؟.

پس از این که اندکی سنش پیش رفت علاقه به ترک دیار و خانه پیدا کرد و از زادگاه خود رفت و مدتی در بیابان ها سپری کرد بی آنکه دیگران بدانند کجاست. پس از چند سال بازگشت و مردم دیدند دارای موی سر و ریش بلند و ژولیده است و پیراهنی چرکین در بر دارد. خویشاوندانش خواستند او را به گرمابه ببرند و موی سر و ریشش را کوتاه کنند و جامه اش را تازه کنند ولی آن مرد نپذیرفت و گفت همین طور بهتر است.

در آن دوره دیگر معروف کرخی در نیایش زیاده روی نمی کرد و تنها با واجبات اکتفا می نمود و شب پس از خواندن نماز می خوابید در صورتی که پیش از سر به بیابان نهادن تا بامداد به نماز می ایستاد و آنقدر نماز می خواند که از شدت خستگی در هنگام سجده از حال می رفت.

سومین دوره ی زندگی صوفیانه ی معروف کرخی  سال های پایانی عمرش بود که هر روز، روزه می گرفت اما شب ها می خوابید و وصیت کرد که پس از مرگش یگانه پیراهنی را که در بردارد به مستمندی بدهند تا این که همان گونه لخت که پا به دنیا نهاده، لخت هم از دنیا برود. درآن دوره از عمر او، مردم دیگر از معروف کرخی نام خدا و پیامبران را نمی شنیدند ولی آن مرد هر روز روزه می گرفت.

تا این که یک روز، هنگامی که از بازار می گذشت یک سقا گفت:«خدا رحمت کند آن را که آب بنوشد»؛ معروف کرخی بی درنگ به سوی سقا رفت و ظرف آب را از او گرفت و نوشید و روزه ی خود را شکست!

مریدش "سری سقطی" پرسید: برای چه روزه ی خود را شکستی؟

آن مرد پاسخ داد: برای اینکه رحمت خدا برتر از روزه است.

 

 

از کتاب: ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم شهریور 1389 توسط معین
هر هفته یک داستان ایرانی

داستان پسر خارکن با ملا بازرگان

 پایین گزاری (دانلود) کتاب داستان پسر خارکن با ملا بازرگان:

http://www.2shared.com/file/2344934/6390c162/pesar_e_khar_kan_ba_molla_bazargan.html

 

پسر خاركن با ملا بازرگان

پير مرد خاركني بود و پسري داشت كه از بس او را دوست داشت اجازه نمي داد از خانه پا بيرون بگذارد. حتي نمي گذاشت آفتاب و مهتاب او را ببينندر

روزگار گذشت تا خاركن پير پير شد و پسرش به سن بيست و پنج سالگي رسيدر

يك روز خاركن به پسرش گفت «پسرجان! تا حالا نگذاشتم كار كني و خودم به هر جان كندني بود يك لقمه نان درآوردم. اما ديگر جان كار ندارم و نوبت رسيده به تو كه بروي نان به خانه بياوري.»  ر

پسر گفت «چشم!» و طناب و تبري ورداشت و روانه صحرا شدر

اما, چون تا آن سن و سال به سياه و سفيد دست نزده بود و حال كار نداشت, نتوانست خار بكند و از زور گرما عرق از هفت بندش راه افتاد. اين بود كه راه افتاد سايه اي پيدا كند و توي آن لم بدهد. رفت و رفت تا رسيد به قصر دختر پادشاه و در سايه آن گرفت تخت خوابيدر



ادامه ی مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 توسط معین

به دنبال فلك

از اين پس هر هفته يك داستان ناب ايراني را در اين وبلاگ بخوانيد

نسخه ي PDFدر:

http://www.2shared.com/file/2060252/a3ca9aa9/Be_donbale_falak.html

مرد فقيري بود كه آه در بساط نداشت و به هر دري كه مي زد كار و بارش رو به راه نمي شد. شبي تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند, چه نكند و آخر سر نتيجه گرفت بايد برود فلك را پيدا كند و علت اين همه بدبختي را از او بپرسد ر

خرت و پرت مختصري براي سفرش جور كرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بياباني به گرگي رسيد. گرگ جلوش را گرفت و گفت «اي آدمي زاد دوپا! در اين بر بيابان كجا مي روي؟»

مرد گفت «مي روم فلك را پيدا كنم. سر از كارش در بياورم و علت بدبختيم را از او بپرسم»   ر

گرگ گفت «تو را به خدا اگر پيداش كردي اول از قول من سلام برسان؛ بعد بگو گرگ گفت شب و روز سرم درد مي كند. چه كار كنم كه سر دردم خوب بشود»   ر

مرد گفت «اگر پيداش كردم, پيغامت را مي رسانم»  ر

و باز رفت و رفت تا رسيد به پادشاهي كه در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد, صداش زد «آهاي! از كجا مي آيي و به كجا مي روي؟»   ر

مرد جواب داد «رهگذرم. دارم مي روم فلك را پيدا كنم و از سرنوشتم باخبر شوم»   ر

پادشاه گفت «اگر پيداش كردي بپرس چرا من هميشه در جنگ شكست مي خورم»  ر

مرد گفت «به روي چشم»  ر



ادامه ی مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 توسط معین
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب میهن بلاگ